از مکانی ناشناس و بی نشان
شعر..من..... می پیچید چو پیچک بر تنت
واژه هاییم می نشیند بر ....لبت
شهريست در كناره آن شط پر خروش
با نخل هاي در هم و شب هاي پر ز نور
شهريست در كناره آن شط و قلب من
آنجا اسير پنجه يك مرد پرغرور
خودت و گول نزن
..یه کمی خودت باش!
فقط همین..!
**
قصه بزرگ شدن و برات میگم..
اما خودم هنوز نمیدونم..
چیه؟! ..
نوازش سگ ولگرد
شاهد آن بودن که
چگونه زیر غلطکی می رود
و گفتن که ، سگ من نبود .
ساده است
ستایش گلی ، چیدنش و از یاد بردن که
گلدان را آب باید داد .
ساده است
بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که
دیگر نمی شناسمش .
ساده است
لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من
اینچنینیم .
ساده است که چگونه می زییم
باری زیستن سخت ساده است
و پیچیده است .

دهانت را ميبويند
مبادا كه گفته باشي دوستت ميدارم.
دلت را ميبويند
روزگار غريبي ست، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راهبند
تازيانه ميزنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر
فروزان ميدارند.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبيست ، نازنين
آنكه بر در ميكوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك ، قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساطوري خونالود
روزگار غريبي ست ، نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحي ميكنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبيست ، نازنين
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است .
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد
يك سال گذشت در كنار بهترينم،عزيزترينم،و كسي كه اين يك سال قلبم تنها براي او ميتپيد.در نهايت زيبايي زندگي،و احساس كامل خوشبختي.
و حالا...
منتظر لحظهاي هستم كه دستانت را بگيرم
در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاري كنم
منتظر لحظهاي كه در كنارت بنشينم
سر روي شونههايت بگذارم....از عشق تو...
از داشتن تو ....اشك شوق ريزم...
منتظر لحظهاي مقدس كه تو رادر آغوش بگيرم
بوسهاي از سر عشق به تو تقديم كنم
و با تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه كنم
آري من تو را دوست دارم
و عاشقانه تو را ميستايم
بی آن که در جستجوی قافیه باشم
و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم
می خواهم از تو بگویم
از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری
با ساده ترین کلمات
همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد
می خواهم بگویم دوستت دارم

امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم
نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم
و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم
فقط ساده و با صداقت
همراه با شاهدی صادق
از اعماق جانی سوخته
با چشمانی بارانی
می خواهم بگویم دوستت دارم
و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید
من تقدس عشقت را
بر کرامت وجودم نشانده ام
و اگر سراسر وجودم زبان باشد
یکسره خواهد گفت:
دوستت دارم
و من تا می نویسمت قلم در دست های من رقص برگ است میان دلتنگی باد
و بگذار بنویسمت ....
از عمق احساسم.
که اول، .. باید " باید غرق شد در تو" ....
بعد ..
(نه هنوز چیزی کم است انگار ، آهان... خودم، دلت ، دلم...! )
و حال می نویسمت،
از خیال ِ خاطراتت ،
از خنده های شبانه ی دزدکی،
از انتظارهای دلواپسی،
و می نویسم،
از روزهای خوب ، که شناختم در کنارت عـ ـ شـ ـ ـق را !
و از روزهای بی خبری ، که باید گاهی رها کرد...! تا شناخت ، تا برگشت ... !
و ازین لحظه ها که پر است از رنگ، از شور، از احساس... از دل تنگـ ـ ـی ..
و مینویسم ،
.
.
.
به رسم ِ همیشگی دوست داشتن ها، به رسم ِ دل .
و می نویسم ،
که این شبها مهتابی ست عجیب،
هدیه ی من : تمام قلبم که از آن ِ توست !
تو را حتما خدا به دنیا آورده ست تا به من _ ( به مــا) لذت بعضی چیزها را بچشاند...!
تولد نوشت : به یادت بسپار که جایی شبیه متروک ترین نقطه ی دنیا فقط حضور تو دلخوشی ست
دکتر شریعتی....
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ....
پل سارتر: از همه اندمهگین تر کسی است که از همه بیشتر میخندد
وین دایر: این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند
ناپلئون: من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام
مارکز: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران
کانت: چنان باش که به هر کسی بتوانی بگویی مثل من رفتار کن
چارلی چاپلین: خوشبختی فاصله این بدبختی است تا بدبختی دیگر
در آب به خویش خیره میشوم
در نور برکه ی مهتاب
و فقط تو را می بینم!
آن قدر تو را نوش کرده ام
جرعه جرعه
که لبریز از تو
و تهی از خویشم!
شب میره و سحر میاد شب میره و سحر میاد
داداشم چقد دلم تنگه برات قلب من با لاله همرنگ برات
داداشم جون منی آخه هم خون منی توی باغچه ی دلم گل گلدون منی
مهربونیات هنوز یادم نرفته اینو تو نامه میگم هفته به هفته
من و تو دو هم صدا دو مهربونیم نیاد اون روزی که بی هم بمونیم
داداشم غصه نخور عمر جدایی سر میاد آسمون آبی میشه
داداشمجون منی آخه هم خون منی توی باغچه دلم گل گلدون منی
زندگی ترجیع بند باران است در لهجه ترانه های زیتون
زندگی تصویر نیلوفرهای عاشق است در قاب چشمان مسافران عاشق
که از دیدن باران جغرافیای خوشبختی را در شبنم دستهایشان جستجو میکنند
زندگی رد پای خورشید است که از میان پاییز زخمی پدیدار میشود
زندگی طعم چند شاخه نبات و بوی شکوفه های نارنج است
زندگی رقص محبوب شقایقها ست
تويي كه جاني دوباره به طبيعت بي روح و مرده خداوند مي دهي و دلهاي نا اميد را پر از اميد ميكني.اميد به زندگي دوباره. به يك شروع جديد.
سلام بر تو اي نويد دهنده ي طراوت و آغاز دوباره.سلام و صد سلام بر تو و مقدمت مبارك.كه دلهاي پرآشوب را منقلب كرده به آنها آرامشي مجدد مي بخشي.
سلام اي بهار.....
فرزانه و عبدالرضا
زندگی چیزی نیست
که لب طاقچه عادت
از یاد من و تو برود
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست
پورابراهیمی-محمود آبادی
پذیرایی =سه شنبه 20/12/87 از ساعت 7 تا پاسی از شب بصرف شیرینی و شام
نشانی=تالار پذیرایی پردیس
نپرسی حال یار دلفکارت
که هجران چون کند با روزگارت
ته که روز و شوان در یادمونی
هزارت عاشقهبا مو چه کارت
******
دلم بی وصل ته شادی مبیناد
ز درد و محنت آزادی مبیناد
خراب آباد دل بی مقدم تو
الهی هرگز آزادی مبیناد
******
بیته یا رب به بستان گل مرویاد
وگر روید کسش هرگز مبویاد
بیته هر گل به خنده لب گشاید
رخش از خون دل هرگز مشویاد
******
خوشا آنانکه سودای ته دیرند
که سر پیوسته در پای ته دیرند
بدل دیدم تمنای کسانی
که اندر دل تمنای ته دیرند
******
خوشا آنانکه با تو همنشینند
همیشه با دل خرم نشینند
همین بی رسم عشق و عشق بازی
که گستاخانه آیند و ته بینند
چون پاکی آسمان تهران باشد
در عشق تو من دیپلمه ای بیش نیم
عشق تو چو دکترای کردان باشد!!!
اضطراب تو از چیزی است که در آینده قرار است اتفاق بیفتد.
چیزی که شاید هرگز اتفاق نیفتد...
به فکر امروز باش چرا که............آینده خود از خویشتن مراقبت خواهد کرد.
با صحبت کردن اونا متوجه شدیم که یکیار آنها اهل تهران و دیگری سیرجانی!
دختر تهرانی حرفش این بود که به صورتی پررنگ میگن سرخ آبی و دختر سیرجانیه اصلا حاضر نبود قبول کنه!!1
وقتی استاد گفت:به این رنگ میگن سرخ آبی دختر سیرجانی دیگه حرفی واسه گفتن نداشت......
واقعا چرا یک دختری که اهل تهران است بایدبداند که سرخ آبی چه رنگیه!ولی یک دختر سیرجانی نمیداند.......!!!؟؟؟
